زیباترین قصه های کودکان

9 قصه شب آموزنده برای کودکان (بسیار جذاب)

ما به عنوان والدین همیشه به دنبال راه هایی هستیم تا زمان خواب را برای فرزندان مان سرگرم کننده و جذاب تر کنیم. یکی از این روش ها قصه گویی است. به همین دلیل ما در این مقاله خلاصه ای از 11 داستان جذاب که می توانید موقع خواب برای کودکان خردسال تان بخوانید تا سریع تر خوابشان ببرد را تعریف خواهیم کرد. این کتاب ها همگی انتخاب های فوق العاده ای هستند، زیرا تصاویر زیبا، واژگان و جملات ساده ای دارند. آن ها برای کودکان خردسال هم که ممکن است به تنهایی در خواندن دچار مشکل باشند، مناسب هستند.

بهترین داستان های کودکانه

همه می دانند که خواندن کتاب های کودکانه یکی از قوی ترین ابزارها برای آموزش بچه هاست. وقتی صحبت از پرورش کودکان خلاق، کنجکاو و باهوش می شود، قصه خواندن یکی از گزینه هایی است که در اختیار دارید. کتاب مناسب می تواند تخیلات شان را پرورش داده و به آن ها انگیزه بدهد. در ادامه چند داستان جذاب برای فرزندان تان آورده شده است ، پس با ما همراه باشید!

1-موش گرسنه

این داستان خوب برای بچه ها که هر روز خواسته های مختلفی دارند، بسیار مناسب است. در واقع محتوای آن به آن ها می آموزد که میلشان را کنترل کنند و هیچوقت در خوردن زیاده روی نکنند:

این داستان، قصه موشیه که دوست داره به آرزو هاش برسه. این موش وقتی خیلی گرسنه می شه در همه جا از داخل کشو ها گرفته تا داخل آشپزخانه و بقیه جاها رو می گرده. اون هر روز گرسنه و گرسنه تر می شه، تا جایی که به خاطر این میل شدیدش به خوردن، همه چیز های دور و برش رو می خوره اما نمی تونه غذای درست و حسابی پیدا کنه.

یه روز وقتی نزدیکیه کوزه آرد کمین کرده بود، چند قطره خمیر روی زمین می افته و شکلی شبیه به پنیر درست میشه. موش اونها را می خوره و فکر می کنه پنیره. اما ماجرا های جالب این موش کوچولو همچنان ادامه داره . . .

2-سیندرلا

سیندرلا یکی دیگر از داستان های کلاسیک افسانه ای مخصوص قبل از خواب برای دختر بچه ها است. این داستان یکی از جادویی ترین و افسانه ای ترین افسانه ها است که برای قبل از خواب کودک شما فوق العاده خواهد بود:

داستان درباره دختری به نام سیندرلاست. اون بعد از مرگ مادر واقعیش، گیر نامادری و خواهر های ناتنیش می افته و خیلی اذیت میشه. یه روز یه مهمونی بزرگ برگزار میشه که همه دعوت بودند اما سیندرلا هیچ لباسی نداشت که بخواد برای این مهمونی بپوشه. اما یهویی یه پری مهربون کنارش ظاهر میشه.

اون با چوب جادوییش لباس سیندرلا و دمپایی هاشو تبدیل به یک پیرهن پرنسسی و کفش پاشنه دار می کنه. یک کدو تنبلو هم به کالسکه زیبا تبدیل می کنه و موش ها رو هم می کنه اسبای کالسکه. اما سیندرلا مجبور بوده قبل از نیمه شب برگرده خونه چون اثر جادو از بین می رفته . شاهزاده قلعه هم آخر مهمونی عاشق سیندرلای قصه ما میشه . . .

وقتی به قصر رسید همه از دیدن این دختر زیبا شگفت زده شدند . و از هم می پرسیدند که این دختر غریبه کیست ؟ پسر حاکم تا چشمش به سیندرلا افتاد از او خوشش آمد، جلو آمد و از خواست تا با او برقصد . آنها با هم رقصیدن و آواز خواندن . پسر حاکم از سیندرلا خوشش آمد چون متوجه شد که او دختر مهربانی هست .

زمان اینقدر زود گذشت که سیندرلا متوجه نشد ، یکدفعه صدای زنگ ساعت برج را شندید و دید ساعت ۱۲ است . نگران شد و به سمت پلکان دوید تا از قصر خارج شود ولی در همین هنگام یک لنگه کفشش از پایش در آمد . سیندرلا با سرعت سوار بر کالسکه از قصر دور شد و وقتی ساعت ۱۲ آخرین زنگ خودش را نواخت همه چیز مثل قبل شد ، ولی سیندرلا خوشحال بود که توانسته بود در این مهمانی شرکت کند .

صبح روز بعد حاکم دستور داد که دنبال دختری بگردند که آن کفشش به پایش بخورد ، چون پسرش گفته بود فقط با صاحب کفش ازدواج می کند . ماموران حاکم , کفش را به پای تمام دختران شهر امتحان کردند تا سرانجام به خانه سیندرلا رسیدند . خواهران سیندرلا هر کاری کردند تا کفش به پایشان برود، نشد که نشد . سیندرلا جلو آمد و از وزیر خواست که به او هم اجازه بدهد تا کفش را امتحان کند . خواهران سیندرلا خندیدند و گفتند این امکان ندارد چون او خدمتکار این خانه است ، ولی وقتی وزیر سیندرلا را با آن زیبایی دید اجازه داد تا کفش را بپا کند . پای سیندرلا به راحتی درون کفش جای گرفت . آنها سیندرلا را به قصر بردند و بزودی جشن بزرگی برای عروسی برپا شد . و سیندرلا بعد از تحمل اینهمه مشکلات به آرزوی خود رسید . و سالها به خوشی زندگی کرد.

3-علاءالدین و چراغ جادویی

این قصه ماجراجویانه هم یک داستان کلاسیک عالی برای زمان خواب کودکان است و درس خوبی در مورد استفاده درست از قدرت به بچه ها می آموزد. این کتاب جملات کوتاه و تصاویر جذابی دارد که به راحتی توجه کودک تان را به خودش جلب می کند:

قصه امشب ما در مورد پسری به نام علاءالدین و چراغ جادوییشه. علاءالدین یه پسر فقیر و بیکاره که با مادر و خواهرش تو یه خونه قدیمی و فقیرانه زندگی می کنه.

یک روز اون وقتی چراغ جادو رو تو یه غار می بینه، تصمیم می گیره که بدزدتش. وقتی علاءالدین بر چراغ دست می‌کشد، ناگهان غولی از این چراغ ظاهر شده و خطاب به او می‌گوید که تمام آرزوهای او را برآورده خواهد کرد.

بدین ترتیب هرگاه علاءالدین و مادرش، آرزویی داشتند به چراغ جادو دست می‌زدند و هر آنچه را که نیاز داشتند را از او طلب می‌کردند و با استفاده از غول چراغ جادو مشهور و ثروتمند شدند، سرانجام نیز علاءالدین با دختر پادشاه ازدواج کرد. اما آرزوهای علاءالدین تنها در ثروت و پول خلاصه نمی‌شد!

علاءالدین ماجراجو، آرزوهای کاوش خود در جهان را نیز با چراغ جادویش برآورده می‌کرد. او دستی بر روی چراغ جادویش می‌کشید و اراده می‌کرد که در حال حاضر در سوی دیگر جهان باشد، جای جای جهان را ببیند و لذت سفر به همه جای جهان را تجربه کند. درواقع علاءالدین به کمک چراغ جادویش توانست جادوی سفر را با تمام وجود احساس کند.

او پس از گذراندن حوادث متنوع و زیاد، به خوبی و خوشی در کنار دختر پادشاه زندگی کرد و با چراغ جادوییش به کاوش‌های خود پرداخت. امروزه ما از علاءالدین به عنوان یک شخصیت داستانی که با ماجراجویی‌های زیاد، آرزوهای خود را از غول چراغ جادو می‌خواهد، یاد می‌کنیم.

دانلود ۱۰ قصه فوق العاده جذاب و آموزنده برای بچه های زیر ۷ سال

4-شب بخیر ماه

شب بخیر ماه یک داستان کلاسیک کودکانه از مارگارت وایز براون است. این کتاب در فهرست کتاب های پرفروش قرار گرفته و دارای تصاویر ساده و قابل تشخیصی مثل بادکنک قرمز و چند تا بچه گربه است و جملات بسیار کوتاه و تصاویر زیبایی دارد. این داستان احتمالا یکی از محبوب ترین داستان هایی است که برای قبل از خواب کودکان نوشته شده است :

روزی روزگاری یه خرگوش کوچوله بود که شبا وقتی می خواست بخوابه عادت داشت به همه چیز هایی که تو اتاق خوابش هستن، شب بخیر بگه. در آخر هم با یه لالایی قشنگ و آرامشبخ خوابش می برد . . .

5-سفیدبرفی و هفت کوتوله

این داستان افسانه ای برای زمان خواب کودکان عالی است که ارزش دوستی، عشق و تعهد را به فرزند شما می‌ آموزد:

سفید برفی و هفت کوتوله از این قراره که روزی روزگاری در زمان های بسیار قدیم در سرزمینی دور ملکه و پادشاهی زندگی میکردند . ملکه بسیار مهربان و دوست داشتنی بود . تنها غم زندگی ملکه زیبا این بود که آرزو داشت فرزندی داشته باشه. یه روز زمستونی ملکه کنار پنجره بازی از چوب سیاه آبنوس نشست و به برف بیرون نگاه کرد.ملکه مشغول خیاطی بود که ناگهان سوزن توی دستش رفت و قطره خونی روی برف سفید افتاد.

ملکه وقتی به قطره خون نگاه کرد دید که شبیه صورت یه بچه شد ، با خودش گفت : آرزو میکنم وقتیکه دختری به دنیا اوردم پوستی به سفیدی برف لبانی به سری خون و گیسوانی به سیاهی آبنوس داشته باشه.

به زودی پس از اون ماجرا ملکه دختری به دنیا اورد ونامشو سفید برفی گذاشت. افسوس ملکه جوان پس از اینکه بچشو به دنیا اورد بهبود نیافت

شاهزاده ای به نام سفید برفی با نامادری اش که به او ملکه می گفتند در قصری زیبا زندگی می کرد. قصر آن ها در جنگلی دور دست قرار داشت. سفید برفی خیلی زیبا بود و پوستی به سفیدی برف داشت. ملکه به زیبایی او حسادت می کرد.

سفید برفی رو وا میداشت تا تمام کارهای سخت و طاقت فرسارو انجام بده و خودش ساعتها در اتاقش میموند و سعی میکرد کاری کنه که زیباتر بشه. ملکه یک آیینه جادویی داشت که همیشه به سوالاتش جواب درست میداد. آیینه جادویی آیینه عزیز چه کسی تو این سرزمین زیباترین زنه ؟ عزیزترین ملکه ، درخشان ترین ستاره تا کنون تو از همه زیباتری.

یک روز ملکه مثل همیشه از آینه پرسید که زیباترین زن دنیا کیست؟ آینه جواب داد : تو زیبایی ولی سفید برفی از تو زیباتر است. ملکه عصبانی شد و تصمیم گرفت تا سفید برفی را از بین ببرد. در همان لحظه سفید برفی در حال آواز خواندن بود که شاهزاده ای جوان صدای او را شنید.

ملکه آن دو را با هم دید و نفرت بیشتری نسبت به سفید برفی پیدا کرد. فردای آن روز ملکه دستور داد تا شکارچی سفید برفی را به جنگل ببرد و او را بکشد تا دیگر او را نبیند.

شکارچی او را به جنگل برد ولی او را نکشت و به او گفت : فرار کن و هیچ وقت برنگرد تا ملکه خیال کند تو مرده ای.

شکارچی قلب یک حیوان را برای ملکه برد. خیلی زود ، پرنده ها و حیوانات جنگل دور سفید برفی جمع شدند و او را به کلبه ای کوچک در اعماق جنگل بردند.

همه جای کلبه نامرتب بود و او با کمک دوستان جنگلی اش همه وسیله های کلبه را مرتب کرد .

وقتی غروب هفت کوتوله که در معدن الماس کار می کردند، به خانه شان برگشتند از تمیزی خانه و بوی غذا خیلی تعجب کردند. همه جا را گشتند تا بالاخره سفید برفی را که در طبقه بالا به خواب رفته بود، پیدا کردند.

سفید برفی به آن ها قول داد که اگر اجازه دهند تا او در آنجا بماند تمام کارهای آنها را انجام دهد.

در این فاصله که نامادری به خاطر مرگ سفید برفی جشن گرفته بود، یک بار دیگر از آینه پرسید که زیباترین زن کیست؟ آینه جواب داد: سفید برفی که با هفت کوتوله در کلبه انتهای جنگل زندگی می کند. ملکه با عصبانیت فریاد زد: پس شکارچی به من دروغ گفته و سفید برفی زنده است. سپس خود را به شکل یک پیرزن دوره گرد در آورد و یک سیب قرمز را سمی کرد تا سفیدبرفی را بکشد. اگر سفید برفی یک گاز از آن سیب می خورد به خوابی فرو می رفت که فقط نگاه عشق می توانست او را بیدار کند. فردای آن روز هنگامیکه کوتوله ها نبودند، پیرزن دوره گرد به سراغ سفید برفی رفت و به او گفت: اگر یک گاز از این سیب بخوری تمامی آرزوهایت برآورده می‌شود.

سفید برفی آرزو کرد که ای کاش دوباره آن شاهزاده را ببیند. او سیب را گاز زد و همان جا روی زمین افتاد.

ملکه بدجنس فریاد زد : حالا من زیباترین زن روی زمین هستم. دوستان جنگلی سفید برفی، ملکه را شناختند و برای کمک به سفید برفی به دنبال کوتوله ها رفتند.
کوتوله ها ملکه را که به شکل یک پیرزن دوره گرد درآمده بود محاصره کردند. ملکه سنگ بزرگی به سمت کوتوله‌ها پرتاب کرد اما سنگ به سمت خود او برگشت و ملکه برای همیشه از بین رفت.

وقتی کوتوله ها به کلبه برگشتند، سفید برفی را دیدند که روی زمین افتاده است. هر کاری کردند او بیدار نشد.

روزها و شبها به آرامی می گذشت و سفید برفی هنوز در خواب بود. روزی مرد زیبایی، سوار بر اسب از آن‌جا عبور می کرد که متوجه کوتوله ها شد.

آن مرد همان شاهزاده ای بود که عاشق سفید برفی شده بود. او از اسبش پایین آمد و کنار سفید برفی زانو زد و

به آرامی به او نگاه کرد. چشمان سفید برفی باز شد. کوتوله با شادی فریاد زدند: او بیدار شد ، او بیدار شد!

سپس شاهزاده به سفید برفی پیشنهاد ازدواج دارد و سفید برفی نیز قبول کرد و سالیان سال آن دو زندگی خوبی را در کنار یکدیگر سپری کردند.

6-کرم ابریشم خیلی گرسنه

کرم ابریشم خیلی گرسنه یکی از بهترین داستان ها برای زمان خواب بچه ها است. از این کتاب می توان درس های زیادی گرفت. این داستان جذاب که تصاویر بسیار زیادی هم دارد، نشان می دهد که هر چه قدر هم که طول بکشد، می توانید به موفقیت دست پیدا کنید و وقتی شما واقعا روی چیزی سخت کار می کنید، هیچ چیز نمی تواند مانع تان شود:

یه روز یه کرم ابریشم خیلی کوچولو بود که خیلی غذا می خورد و هر روز بزرگ و بزرگتر می شد. اون تو راه سفرش حشرات زیادی رو می بینه و در‌ آخر تصمیم می گیره اطراف خودشو یه پیله ابریشمی بکشه. این کرم کوچولو چند وقتی تو پیلش می مونه اما یهو مثل یه پروانه خیلی زیبا یبرون میاد…

۳۲ تا از بهترین داستان های صوتی ویژه کودکان

7-شیر و خرگوش

روزی روزگاری شیری تو جنگل زندگی می کرد و هر روز 2 تا 3 حیوون رو واسه غذاش می خورد. همه حیوونا پیش شیر می رفتن تا بهش بگن هر روز فقط یکیشونو بخوره.

the lion and the rabbit story in english

شیر قبول می کنه و چند روز می گذره. یه روز نوبت خرگوش میشه. آقا خرگوشه تو راهش به سمت شیر، یه چاه می بینه.

اون تصمیم می گیره خودشو نجات بده. وقتی پیش شیر میره بهش میگه که یه شیر دیگه هست که از اون قوی تره!

the lion and the rabbit story pictures

شیر با شنیدن این حرف از خرگوش می خواد تا اونو پیش شیر دیگه ببره. اونا با هم به سمت چاه میرن. وقتی شیر میاد تو چاهو ببینه، تصویر خودشو تو آب می بینه و یهو می افته و می میره . . .

the lion and the rabbit story

7-شکارچی و کبوتر

یه روز یه شکارچی واسه شکار چند تا پرنده تور پهن می کنه و روش دونه و برنج می ریزه. یه کم بعد یه عالمه کبوتر میان میشینن رو تورش تا دونه بخورن اما به دام میفتن!

the hunter and the pigeons story

اونا خیلی ناامید میشن اما رهبرشون ازشون می خواد تا همه با هم به سمت آسمون بال بزنن و پرواز کنن. اونا به حرف رئیسشون گوش میدن و تور رو با خودشون بلند می کنن.

the pigeons and the hunter story

شکارچی دنبالشون می دوئه اما اونا به سمت خونه دوستشون آقا موشه پرواز می کنن. موش تور رو براشون می بره و کبوترا آزاد میشن.

the wise pigeons and the hunter story

۱۰ تا از بهترین قصه های کودکانه برای خواب که باید برای کودکانتان بخوانید!

8-دو دوست و خرس

روزی روزگاری دو تا دوست با هم از جنگلی رد می شدن. اونا تو راه یه خرسو می بینن که به سمتشون میاد.

two friends and the bear

یکی از این دوستا ، فوری میره بالای درخت اما اون یکی که نمی دونسته چجوری از درخت بالا بره، دراز می کشه و خودشو به مردن می زنه.

خرس بهش نزدیک میشه و گوششو بو می کشه اما فک می کنه مرده و میره.

two friends and the bear story

دوست اولی از درخت پایین میاد و ازش می پرسه، خرسه در گوشت چی گفت؟

اون جواب میده: ” گفت مراقب دوستای غیر واقعی باش! ”

9-زاغ و طاووس، کدوم خوشحالترن؟

روزی روزگاری کلاغی بود که آرزو می کرد مثه پرنده های دیگه رنگارنگ و زیبا باشه. او پیش یک طوطی رفت و باهاش درد دل کرد.

who is happy story

اما طوطی بهش گفت که طاووس زیبا ترین پرنده است پس باید بری با اون صحبت کنی. کلاغ پیش طاووس رفت و بهش گفت اصلا ظاهرش رو دوست نداره.

طاووس هم جواب داد: ” تو خوش شانس ترین پرنده هستی چون هیچ وقت تو قفس زندانی نشدی. ما به خاطر زیبایی مون همیشه تو قفس می مونیم اما تو همیشه آزاد هستی. ”

crow and peacock story pictures

کلاغ با شنیدن این حرف متوجه اشتباهش شد و خدا رو شکر کرد که این شکلی آفریده شده و با خوشحالی پرواز کرد و رفت.

در ادامه بخوانید: اهمیت قصه گویی برای کودکان (و ۵ نکته اساسی)


اپ چرب زبان

زبان یعنی آینده! اپلیکیشن آموزش زبان چرب زبان برای کودکان ایران کاملا رایگانه! همین الان دانلودش کن کلی وقت گذاشتیم فقط واسه کمک به ساخت آینده بهتر واسه فرزندان ایران عزیز!


 

تیم تولید محتوا

سلامتی و بهروزی همه هموطنان آرزوی قلبی من است. سوالات و نظرات خود را مطرح کنید، من یا سایر هموطنان پاسخ خواهیم داد. به امید افزایش آگاهی و سلامتی روحی جسمی در بین همه ایرانیان در جای جای دنیا.

نوشته های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا